محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1808
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چنان بود كه زهرة بن حويه زره اى پاره داشت ، گفتندش بهتر است بگويى اين پاره را بگيرند . گفت : « براى چه ؟ » گفتند : « مبادا از آنجا آسيبى به تو رسد . » گفت : « حرمت من پيش خدا بيش از آن است كه تير پارسيان همه سپاه را بگذارد و از اين پاره بيايد و در من جاى گيرد . » وى نخستين كس از مسلمانان بود كه در آن روز تيرى به دو رسيد و در او جاى گرفت . گفتند : « تير را از تن او درآريد . » گفت : « بگذاريد بماند كه تا اين تير در من است جانم با من است ، شايد ضربتى به آنها بزنم و كارى بكنم . » اين بگفت و سوى دشمن رفت و با شمشير خود شهر براز را كه از مردم اصطخر بود بزد و بكشت ، آنگاه پارسيان وى را در ميان گرفتند كه كشته شد و پارسيان عقب نشستند . عايشه ام المؤمنين گويد : وقتى خدا عز و جل در قادسيه فيروزى داد و رستم و ياران وى كشته شدند و جمعشان پراكنده شد ، مسلمانان به تعقيب آنها تا مداين رفتند و جمع پارسيان پراكنده شد و به كوهستانها گريخت و گروهها و سواران پراكنده شدند اما شاه با جمعى از پارسيان كه به وى وفادار مانده بودند در شهر مقيم بود . انس بن حليس گويد : هنگامى كه از پس حمله و هزيمت پارسيان بهر سير را محاصره كرده بوديم ، فرستاده اى پيش ما آمد و گفت : « شاه مىگويد مىخواهيد صلح كنيد كه اين سوى دجله و كوهستان ما از آن ما باشد و آن سوى دجله تا كوهستان شما ، از آن شما باشد ؟ هنوز سير نشدهايد كه خدا شكمهاتان را سير نكند . » گويد : مردم ابو مفزر ، اسود بن قطبه ، را پيش انداختند و خدا سخنانى بر زبان